گلواژه های امر به معروف و نهی از منکر

1) امر به معروف نشانه عشق انسان به مكتب است .

2) امر به معروف نشانه تعهد و علاقه انسان به سلامتى جامعه است .

3) امر به معروف ضامن اجراى تمام واجبات است .

4) امر به معروف نشانه غیرت دینى و احساس مسئولیت است .

5) برترین معروف ترویج نیكى هاست .

6) نهى از منكر، جامعه را از سقوط نجات مى بخشد.

7) حیات معنوى جامعه در گرو امر به معروف و نهى از منكر است .

8) امر به معروف، یعنى افشاندن عطر پاكیها و پراكندن رایحه نیكیها.

9) امر به معروف، تراوش پاكى از جان سرشار پاكان است.

10) سنگر بسیجى، امروز عرصه امر به معروف و نهى از منكر است.

11) پاكان وجود نا پاكى را در جامعه بر نمى تابند پس نهى از منكر مى كنند.

12) نهى از منكر، یعنى تحمل نكردن وجود نا پاكى و آلودگى در جامعه .

13) نهى از منكر، سلاحى برنده در مبارزه با تهاجم فرهنگى .

14) نهى از منكر، بارش رحمت و هدایت بر كویر تشنه قلب گمراهان .

15) نهى از منكر، چیدن خار از گلزار زندگى .

16) اگر خود را به اخلاق نیك آراسته اى دیگران را نیز بیاراى تا همه صحرا ها را گلزار كنى .

17) اگر مى خواهى با انبیا و اولیا هم گام باشى ، هر جا در دین و اخلاق مردم ویرانى دیدى آباد كن .

18) ناهى از منكر طبیبى است كه میكروب گناه را از جان گنهكار بیرون مى راند.

19) نهى از منكر پیراستن جان گنهكار از آلودگى .

20) امر به معروف، آراستن جان انسانها به زیور نیكى و زینت پاكى است .

21) نهى از منكر، یعنى پیشگیرى از سرایت بیمارى هاى اخلاقى به دیگران .

22) نهى از منكر، جلوگیرى از شیوع بیمار هاى معنوى تست .

23) نهى از منكر، نسخه شفا بخش بیماران اخلاقى است .

24) امر به معروف و نهى از منكر سنگر مستحكم رزمندگان در جبهه فرهنگى .

25) گنهكارى كه از ناهى از منكر مى رنجد همانند مسافر یك كشتى است كه در آن رخنه اى ایجاد مى كند آنگاه از اعتراض دیگر مسافران بر مى آشوبد.

26) به نزد من آنكس نكو خواه توست    كه گوید فلان خار در راه توست .

27) دوست آن به كه جمله عیب تو را    همچو آئینه رو برو گوید .

     نه كه چون شانه با هزار زبان    پشت سر رفته مو به مو گوید .

28) گر چه دانى كه نشنوند بگوى    هر چه دانى ز نیكخواهى و پند .

     زود باشد كه خیره سر بینى    به دو پاى اوفتاده اندر پند.

    آینه چون روى تو بنمود راست    خود شكن آیینه شكستن خطاست .

    گرت نهی منکر برآید  زدست     چو بی دست وپایان نباید نشست .  (سعدی)